لالایی برای زندگی
و همین... لالایی بیا و در گوشم بخوان لالایی با تو بودن را شاید کابوس بیخوابی چشمانم به رویای گرم آغوش تو بدل شود... "زینب" پ.ن:ای سبزترین ترانه هستی!پس در کدامین لحضه این سال زمزمه میشوی؟؟ فقط سلام! "سفر" و سفر باید کرد که سفر راه هم آغوشیِ با سختی ها، و تن آسایی دل ار قفس لذت هاست... و سفر مبدا پررنگ خطوط هستی است که در آن جمله ی خط های جهان چه موازی، چه عمود. رو به سوی زندگی میگیرند. و سفر کن سفری روشن تر از طلوع گل خورشید ز دامان سحر... تو سفر کن که من اینجا چشم در راهم... تا بیابم توشه ای پربارتر از عطر گیسوی نسیم پربارتر از یاسهای مست یار... تو سفر کن و اگر در شب تاریک و پر از ظلمت راه دست پرنور خدا را دیدی، برسان دست بشر را به سرآغاز وجود و بنه شوق و امیدی در راه. که سفر باید کرد... "زینب" ۱۸/۱/۸۹ "این پارازیت زمستان است یا بهار در نی لبک سبزش سرفه میکند؟" بهترین آرزوها رو برای بهترین دوستام دارم.... "زیر درخت به از دامن بهار یک دکمه خالدار کنده شد افتاد روی خاک شد یک فولکس واگن قرمز متالیک برگشت زیر درخت به بهار را زیر گرفت!!" "اکبر اکسیر" دوستای مهربونم سالی پر از موفقیت رو برای همتون آرزو میکنم... سال نو مبارک! در بي کرانه زندگي دو چيز افسونم کرد: آبي اسمان که مي ببينم و مي دانم نيست و خدايي که نمي بينم و مي دانم هست..."دکتر شریعتی" سلام این روزها هوای دلم ابری است...احتیاط...خطر تصادف...دل من بسی لغزنده است.... آفرینش و خدا تنها بود... و بشر را به دم گرم مسیحایی خود رنگ بودن بخشید. و تو را وارث آب و غزل آینه کرد. و بشر سرکش شد... و به کفاره ی روییدن یک شاخه ی سرد و پر از ترس گناه راهی دشت پر از خاک و زمین گشت و هنوز حسرت دست پر از مهر خدا بر دلش سنگین است... و بشر تنها شد... و خدا را گم کرد -افسوس که نبودش هنوز به قدر گرسنگی اندرون ما را نمیگزد- و دلش چون ماهی در سراب خشک و بی آب وجودش چه تقلاها دارد. و قسم به تماشاگه این راز پر از تنهایی که خداوند همیشه در امید بروی بشر غرق و گنهکار گشوده و بشر عاشق شد... "زینب" پ.ن:و به سر منزل مقصود رسیدی آیا؟ پ.ن:همچنان سبز بمان.... پ.ن:روز جهانی زن مبارک! به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها وتاریک خدا مانند/دلم تنگ است/بیا ای روشن/ ای روشن تر از لبخند... سلام به انتظار پایان غروب خواهم نشست... رسیدن دراین دوراهی حیات پر از امید و اضطراب شکسته بال و خسته روح پر از صلابتی چو کوه قدم نهم به راه او چه باشکوه... صبور همچو نوح... گناه من دراین سرای بی کسی نفس کشیدن است دمیدن و رمیدن و رهیدن است یه زیر خشم سهمگین باد خمیدن است... بیا تو را قسم به آبی کرانه های بی کران که راه حل درد ما رسیدن است "زینب" پ.ن:دعام کنید که خیلی محتاج دعاهاتونم... از:خودم به:خودم موضوع:تولدم مبارک! به نام خدای دنباله دارها... روزگار تلخ و شیرین سپری گشت و زمین گرد خورشید طواف دگری ساخت و رفت... ... من به یاد بی وفایی های دنیا و وفای وافر یاران خوشدل این بهار دیگرم را با وجودی پر امید... لبیک میگویم... ... نفس سرد دلم روشنی از شمع گرفت... دفتر کهنه عمرم به تورق افتاد. .... وقتی قدم به این دنیا گذاشتم،زمین روشن بود از عطر خدا و خاموشی افسانه ی دیرین خفته ای بود در یادها...و صدای جغجغه زیباتزین ترنم هستی بود... دستهایی کوچک و گریه هایی بی توقف بر یادی بزرگ....بر خدایی بی انتها... وقتی چشمهایم را به زندگی گشودم تمام بزرگی دنیا را در کوچکی انگشتانم حس کردم... و اکنون که سالها از بهمن سرد 71 میگذرد، هنوز با قلبم بزرگی زندگی را میستایم... زندگی طعم گس غرق شدن در تکرار...زندگی طعم رهایی نفس از قفس خویشتن است... امروز قلمم با گلهای کاغذی بدخو شده و دلم دیگر به قلم نمیرود.... پس به قول سهراب: تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی...همتی کن و بگو ماهی ها...حوضشان بی آب است... امضا:بی نشان پ.ن:24 بهمن تولد یک دوست واقعیم هم هست...از همینجا بهت تولدتو تبریک میگم:م.ب دوستان ببخشید یکم دیر به دیر آپ میکنم.... این دفعه بجای شعر یک متن کوتاه مهمون دل وبلاگم کردم.... چشم ها... آن زمان که سهراب گفت: " چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید..." نمیدانست که من چشم هایم را لبریز از نگاه تو دوست دارم و دل نمیتوانم شست از چشم هایی با رنگ تو... "زینب" سلام! در سرزمینی که فریاد و نفس کشیدن هر دو گناه است... زندگی سهم کسانی میشود که سکوت میکنند.... در سوگ یک نگاه سهم من از بودن تو تنها نگاهی خیس بود... که رفتی و سردیش را بر دلم داغ نهادی.... در سوگ نگاهت امشب دل باغچه میشکند و پرستو از صرافت پرواز می افتد. سحر در آغوش شب یکی نمیشود و سکوتی سیاه تا سپیدی دهر بر جهان بال میگشاید... در سوگ نگاهت حتی درختان رنگ پریده اند.. و دندان احساسم تا آخرین عصب بدنم تیر میکشد.. در سوگ نگاه تو شکوه شعر من در ظلمت مهتاب چشمانت رنگ میبازد... و قافیه ها زیر امواج تنهایی مدفون میگردند... و در سوگ نگاهت امشب آسمان غریبانه می بارد...... "زینب" پ.ن:تو باور نکن سکوت درمان درد زمانه است... تنهایی امشب...تنهاییم را با تو قسمت میکنم تا تنها،تنها نشوم تا دلت از غربت گلهای یاس... لحظه ای نگردد تنگ. امشب...تو را به شکوه نیلوفرهای آبی... به پاکی چشمان سار و به دل تنگی خورشید قسمت میدهم. بیا تا زمین را آسمان و دریا را دل سازیم تا نسیم عشق از همه پرچین های زمین عبور کند. تو را سوگند به آبی کرانه های سرخ غروب که اگر به دیار دردمند دلداده گان رسیدی مرا در غربت دل تنها رها نکنی... امشب وجودم را با تو تقسیم میکنم... "زینب" پ.ن:زندگی کن....





![]()
| Design By : ParsSkin.com |





